عشق دنیا تو دلم عقده شده

دلتنگی های عاشقان

 دکتر علی شریعتی

 خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 5:59 PM  توسط عاطفه  | 

وصیت نامه ی یک دیوانه

وصیت نامه ی یک دیوانه

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم. 

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید. 

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! 

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک‌کاری کنند. 

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است. 

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. 

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد! 

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند. 

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. 

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید! 

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند. 

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید. 

گواهینامه رانندگی‌ام را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد. 

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند. 

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم. 

به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم. 

چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 5:57 PM  توسط عاطفه  | 

در سرای این دلم مادام یادت می کنم
من در این دلتنگیم یاد نگاهت می کنم

تو یگانه یارم و من بر تو عادت می کنم
در غم و تنهایی و شادی صدایت می کنم

گر نباشی چشم بسته من نگاهت می کنم
گر نیایی شکوه دارم من شکایت می کنم

قصه ی عشق تو را هر جا حکایت می کنم
خود بر این دلدادگی حس رضایت می کنم

بوسه خواهم بوسه خواهم پس سماجت می کنم
من به آن یار قدیمت هم حسادت می کنم

تا نذاری لب به لب هایم حسادت می کنم
تو بدان بد  پیله کردم پس سماجت می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 فروردین1389ساعت 8:1 PM  توسط عاطفه  | 

به خاطربسپار

منم شبی به خاطره ها تبدیل میشوم .خط میخورم و ز هستی تعطیل میشوم. مرا به خاطره ها نه،به خاطر بسپار
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اسفند1388ساعت 4:29 PM  توسط عاطفه  | 

داستان كوتاه : عشق واقعی

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 10:27 AM  توسط عاطفه  | 

ترس ، نابودگر عشق

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 10:25 AM  توسط عاطفه  | 

داستان کوتاه صادقانه

با سلام ,
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم..........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 10:23 AM  توسط عاطفه  | 

شاخه گلي خشكيده

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه .........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 10:21 AM  توسط عاطفه  | 

دردعاشقی

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 10:17 AM  توسط عاطفه  | 

داستان کوتاه شکلات تلخ

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 10:16 AM  توسط عاطفه  | 

هیچکس

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 10:14 AM  توسط عاطفه  | 

خنده تلخ سرنوشت

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 10:11 AM  توسط عاطفه  | 

حقيقتی پنهان

در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد
انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد
مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد
....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 10:8 AM  توسط عاطفه  | 

مردبی جان

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 10:6 AM  توسط عاطفه  | 

در من غم بيهودگيها مي زند موج
در تو غروري از توان من فزونتر
در من نيازي مي کشد پيوسته فرياد
در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر
اي کاش در خاطر گل مهرت نمي رُست
اي کاش در من آرزويت جان نمي يافت
اي کاش دست روز وشب با تار وپودش
از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت
انديشه روز وشبم پيوسته اين است
من دل بتو بستم؟ دريغ از دل که بستم
افسوس برمن گوهر خود رافشاندم
در پاي بتهايي که بايد مي شکستم.
اي خاطرات روزهاي گرم وشيرين
ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد...
در اين غروب سرد و دردانگيز پاييز
با محنتي گنگ و غريبم وا گذاريد

+ نوشته شده در  جمعه 14 اسفند1388ساعت 7:30 PM  توسط عاطفه  | 

 

اينک دريغا آروزي نقش بر آب

چِقَــدَر ثـانـيـــه هـا نـامــردنـد گفتـه بـودنـــد کـه برميگــردند
برنگشتنـد و پس از رفتنـشان بي جهـت عقـربه ها ميگردند
آه ، اين ثـانيـــه هـاي بيرحــم چــه بـلايــي بـه سـرم آوردند
نه به چشمم افقي بخشيدند نـه ز بُغـضـم گـره اي وا کردند
ز چـه رو سبـز بنامـم بـه دروغ لحظه هايي کـه يکـايک زردند
لحظه ها همهمه هايي موهوم لحظه ها فاصله هايي سردند
بگـــذاريـد ز پـيـشـــم بــرونـــد لحظه هايي که همه پر دردند

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 اسفند1388ساعت 7:25 PM  توسط عاطفه  | 

 

نخواست او به من خسته _بي گمان_ برسد
شکنجه بيشتر از اين که پيش چشم خودت
کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد
چه ميکني اگر او را که خواستي يک عمر
به راحتي کسي از راه ناگهان برسد...
رها کني برود از دلت جدا بشود
به آنکه دوست ترش داشته ، به آن برسد
رها کني بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دور ترين نقطه ي جهان برسد
گلا يه اي نکني بغض خويش را بخوري
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه ! نفرين نميکنم ... نکند
به او که عاشق او بوده ام زيان برسد
خدا کند فقط اين عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

+ نوشته شده در  جمعه 14 اسفند1388ساعت 7:18 PM  توسط عاطفه  | 

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب

بوسه یعنی خلسه در اعماق شب

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق

بوسه یعنی آتش و گرمای تب

بوسه یعنی لذت از دلدادگی

لذت از شب، لذت از دیوانگی

بوسه یعنی حس طعم خوب عشق

طعم شیرینی به رنگ سادگی

بوسه آغازی برای ما شدن

لحظه ای با دلبری تنها شدن

بوسه سر فصل کتاب عاشقی

بوسه رمز وارد دلها شدن

بوسه آتش می زند بر جسم و جان

بوسه یعنی عشق من، با من بمان

شرم در دلدادگی بی معنی است

بوسه بر می دارد این شرم از میان

طعم شیرین عسل از بوسه است

پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است

بهترین هدیه پس از یک انتظار

بشنوید از من فقط یک بوسه است

بوسه را تکرار می باید نمود

بوسه یعنی عشق و آواز و سرود

بوسه یعنی وصل جانها از دو لب

بوسه یعنی پر زدن، یعنی صعود
+ نوشته شده در  جمعه 14 اسفند1388ساعت 6:51 PM  توسط عاطفه  | 

 

چون تشنه ای خشکیده لب، برروی مردابم بیا

درحسرت دیدار تو،شبها نمی خوابم بیا

گفتم که بعدازمردنم، آبی بریزی برتنم

من مرده ام باوربکن،بی تاب آن آبم بیا

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 اسفند1388ساعت 6:34 PM  توسط عاطفه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اسفند1388ساعت 10:26 AM  توسط عاطفه  | 

دلی بستم....

لحظه های باتوبودن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 11:46 AM  توسط عاطفه  | 

خدا نگهدارت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 11:39 AM  توسط عاطفه  | 

تنهایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 11:38 AM  توسط عاطفه  | 

منتظرتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 11:34 AM  توسط عاطفه  | 

بی وفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 11:32 AM  توسط عاطفه  | 

عاشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 11:29 AM  توسط عاطفه  | 

چیه دلم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 11:24 AM  توسط عاطفه  | 

از در درآمدي و من از خود به در شدم


گويي از اين جهان به جهان دگر شدم


گوشم براه تا خبری آیدم ز دوست


صاحب خبر بيامد و من بي‌خبر شدم


دستم نداد قوت رفتن به پيش دوست


چندي به پيش رفتم و چندي به سر شدم


تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم


از سر به پاي تا همه سمع و بصر شدم


او را خود التفات نبودي ز صيد خویش


من خويشتن اسير كمند نظر شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 5:31 PM  توسط عاطفه  | 

باز دلش تنگ شده

یه کسی ساکت و آروم

تو دلش داره با تو حرف میزنه

حتی صدای اشکهاش هم نمیاد

چی شده امروز؟

اومدی وباز تلنگری به قلبش زدی و رفتی

اونقدر از این تلنگر ذوق کرد

که هیچی نتونست بهت بگه

چکار کردی با این بیدل؟

خوش به حال تو...فارغ...

یه کسی ساکت و آروم

دلش برات تنگ شده

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 5:26 PM  توسط عاطفه  | 

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد

نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت

خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست

هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد

دریچه ای به تماشای باغ وا می شد

دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد

تمام شب به خیال تو رفت و می دیدم

که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 5:22 PM  توسط عاطفه  |